سامانه مدرسه هوشمند پویان

در حال بارگذاری


 پانل ورود کاربران

 تقویم روز
 متولدین امروز

 پربیننده ترین مطالب
 تصاویر تصادفی

روزي ،‌گرگي در دامنه كوه متوجه يك غار شد كه حيوانات مختلف از آن عبور مي كنند .

گرگ بسيار خوشحال شد و فكر كرد كه اگر در مقابل غار كمين كند ، مي تواند حيوانات

 مختلف را صيد كند . بدين سبب ،‌در مقابل خروجي غار كمين كرد تا حيوانات را شكار كند .

روز اول ، ‌يك گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت . اما گوسفند به سرعت پا به

 فرار گذاشت و راه گريزي پيدا كرد و از معركه گريخت . گرگ بسيار دستپاچه و

 عصباني شد و سوراخ را بست . گرگ گمان مي كرد كه ديگر شكست نخواهد خورد .

روز دوم ، يك خرگوش آمد . گرگ با تمام نيرو به دنبال خرگوش دويد اما

 خرگوش از سوراخ كوچك تري در كنار سوراخ قبلي فرار كرد . گرگ

 سوراخ هاي ديگر را بست و گفت كه ديگر حيوانات نمي توانند از چنگ من بگريزند .

روز سوم ، يك سنجاب كوچك آمد . گرگ بسيار تلاش كرد تا سنجاب را

صيد كند . اما سرانجام سنجاب نيز از يك سوراخ بسيار كوچك  فرار كرد .

 گرگ بسيار عصباني شد و كليه سوراخ هاي غار را مسدود كرد . گرگ

 از تدبير خود بسيار راضي بود .

اما روز چهارم ،‌ يك ببر آمد . گرگ كه بسيار ترسيده بود بلافاصله به

 سوي غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقيب كرد . گرگ در داخل

 غار به هر سويي مي دويد اما راهي براي فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .

هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند .

به انوشبروان نوشتند كه يكي از مردم كشورش آن قدر مال دارد كه

در خزانه پادشاه هم يك دهم آن نيست .

انوشيروان در پاسخ نوشت :خدا را سپاس ميگويم كه رعيت ما از ما

 غني تر شده اند و اين از عدل و دادگري ماست .

 

 

 

 

 سه برادر، مردي را نزد حضرت علي عليه السلام آوردند و گفتند اين مرد پدرمان را کشته است !؟

امام علي (عليه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتي؟

آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکي از شترهايم شروع به خوردن درختي از باغ

پدر اينها کرد پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مُرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به

پدرشان زدم و او مُرد.   امام علي (عليه السلام) فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. آن مرد گفت:

سه روز به من مهلت بدهيد .پدرم مُرده و براي من و برادر کوچکم گنجي به جا گذاشته پس اگر مرا

بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود.

اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: چه کسي ضمانت تو را مي کند؟

آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين شخص.

اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: اي ابوذر آيا ضمانت اين مرد را مي کني؟

ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين

فرمود: تو او را نمي شناسي و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!

ابوذر عرض کرد: من ضمانتش را مي نمايم يا اميرالمومنين.

آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپري شد...و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد

اجرا نشود...سرانجام آن مرد اندکي قبل از اذان مغرب آمد و در حاليکه خيلي خسته بود،

به نزد اميرالمومنين (عليه السلام) آمد وعرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون تسليم

فرمان شما هستم تا بر من حد را جاري کني. امام علي (عليه السلام) فرمودند: چه چيزي

باعث شد تا برگردي درحاليکه مي توانستي فرار کني؟

آن مرد گفت: ترسيدم که "وفاي به عهد" از بين مردم برود.

اميرالمومنين(عليه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردي؟

ابوذر گفت: ترسيدم که "خير رساني و خوبي" از بين مردم برود.

پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم... اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: چرا؟

گفتند: مي ترسيم که *"بخشش و گذشت"*از بين مردم برود.

 کتابخانه کودکان
 لينك تلگرام

 داستان روزانه

 ممتازين

 ضرب المثل ها
 معلمان موفق

 دانش آموز ممتاز
 آمار بازدید ها