
روزي ،گرگي در دامنه كوه متوجه يك غار شد كه حيوانات مختلف از آن عبور مي كنند .
گرگ بسيار خوشحال شد و فكر كرد كه اگر در مقابل غار كمين كند ، مي تواند حيوانات
مختلف را صيد كند . بدين سبب ،در مقابل خروجي غار كمين كرد تا حيوانات را شكار كند .
روز اول ، يك گوسفند آمد . گرگ به دنبال گوسفند رفت . اما گوسفند به سرعت پا به
فرار گذاشت و راه گريزي پيدا كرد و از معركه گريخت . گرگ بسيار دستپاچه و
عصباني شد و سوراخ را بست . گرگ گمان مي كرد كه ديگر شكست نخواهد خورد .
روز دوم ، يك خرگوش آمد . گرگ با تمام نيرو به دنبال خرگوش دويد اما
خرگوش از سوراخ كوچك تري در كنار سوراخ قبلي فرار كرد . گرگ
سوراخ هاي ديگر را بست و گفت كه ديگر حيوانات نمي توانند از چنگ من بگريزند .
روز سوم ، يك سنجاب كوچك آمد . گرگ بسيار تلاش كرد تا سنجاب را
صيد كند . اما سرانجام سنجاب نيز از يك سوراخ بسيار كوچك فرار كرد .
گرگ بسيار عصباني شد و كليه سوراخ هاي غار را مسدود كرد . گرگ
از تدبير خود بسيار راضي بود .
اما روز چهارم ، يك ببر آمد . گرگ كه بسيار ترسيده بود بلافاصله به
سوي غار پا به فرار گذاشت . ببر گرگ را تعقيب كرد . گرگ در داخل
غار به هر سويي مي دويد اما راهي براي فرار نداشت و سرانجام طعمه ببر شد .
هيچ گاه روزنه هاي كوچك زندگيت را به طمع آينده نبند .
به انوشبروان نوشتند كه يكي از مردم كشورش آن قدر مال دارد كه
در خزانه پادشاه هم يك دهم آن نيست .
انوشيروان در پاسخ نوشت :خدا را سپاس ميگويم كه رعيت ما از ما
غني تر شده اند و اين از عدل و دادگري ماست .

سه برادر، مردي را نزد حضرت علي عليه السلام آوردند و گفتند اين مرد پدرمان را کشته است !؟
امام علي (عليه السلام) به آن مرد فرمودند: چرا او را کشتي؟
آن مرد عرض کرد: من چوپان شتر و بز و ... هستم. يکي از شترهايم شروع به خوردن درختي از باغ
پدر اينها کرد پدرشان شتر را با سنگ زد و شتر مُرد، و من هم همان سنگ را برداشتم و با آن به
پدرشان زدم و او مُرد. امام علي (عليه السلام) فرمودند: حد را بر تو اجرا مي کنم. آن مرد گفت:
سه روز به من مهلت بدهيد .پدرم مُرده و براي من و برادر کوچکم گنجي به جا گذاشته پس اگر مرا
بکشيد آن گنج تباه مي شود، و برادرم هم بعد از من تباه مي شود.
اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: چه کسي ضمانت تو را مي کند؟
آن مرد به مردم نگاه کرد و گفت اين شخص.
اميرالمومنين (عليه السلام) فرمودند: اي ابوذر آيا ضمانت اين مرد را مي کني؟
ابوذر عرض کرد: بله اميرالمومنين
فرمود: تو او را نمي شناسي و اگر فرار کند حد را بر تو اجرا مي کنم!
ابوذر عرض کرد: من ضمانتش را مي نمايم يا اميرالمومنين.
آن مرد رفت . و روز اول و دوم و سوم سپري شد...و همه مردم نگران ابوذر بودند که بر او حد
اجرا نشود...سرانجام آن مرد اندکي قبل از اذان مغرب آمد و در حاليکه خيلي خسته بود،
به نزد اميرالمومنين (عليه السلام) آمد وعرض کرد: گنج را به برادرم دادم و اکنون تسليم
فرمان شما هستم تا بر من حد را جاري کني. امام علي (عليه السلام) فرمودند: چه چيزي
باعث شد تا برگردي درحاليکه مي توانستي فرار کني؟
آن مرد گفت: ترسيدم که "وفاي به عهد" از بين مردم برود.
اميرالمومنين(عليه السلام) از ابوذر سوال کرد: چرا او را ضمانت کردي؟
ابوذر گفت: ترسيدم که "خير رساني و خوبي" از بين مردم برود.
پسران مقتول متأثر شدند و گفتند: ما از قصاص او گذشتيم... اميرالمومنين (عليه السلام) فرمود: چرا؟
گفتند: مي ترسيم که *"بخشش و گذشت"*از بين مردم برود.